شمارهٔ ۴۳ - وله ایضاً فیه
فلک جنابا در آرزوی حضرت توبسی بگشت بسرآسمان عالم کرد
کنایت از قلم تست مرغک داناعبارت از سخن تست گنج بادآورد
تویی که گر نبود سایۀ تو یک ذرّهسایه روی شود آفتاب سایه نورد
نهیب زخم تو دیدست خصم ازین قبلستکه خانه خانه گریزان بود چو مهرۀ نرد
لقای تو سبب امن و راحت خلقتستمن این قضیّه بدانسته ام بعکس و بطرد
ز آتش جگرست آب چشم دشمن توچنانکه از دل گرمست صبح را دم سرد
اگر بدو رسد الماس خاطر تیزتشود هراینه قسمت پذیر جوهر فرد
کفایتت بسرکلک کارهایی کردکه تیغ رستم دستان نکرد روز نبرد
مرا زمانه اگر پی کند بسان قلمبسر بخدمتت ارنیستم نباشم مرد
وراز قبول تو باد عنایتی جهدمبخاک پای تو کز آسمان برآرم گرد
چو مر هم از تو بود درد پای کی دارد؟چو پرسش از تو بود غم کجا بود در خورد؟
ندید روی بهی تا ندید روی ترارهی که همچو بهمی بد ز درد با رخ زرد
بگرد پای رهی دست درد هم نرسدکنونکه پرسش تو سایه بر سرم گسترد
برفته بود سراپای من ز دست ولیکگشادگیّ دو دست تو پای بندم کرد
ز دست پای تو درد آن قفای محکم یافتکه پای بنده ز دست عنای او میخورد
ببرد درد سر خویش درد پای از منکنونکه عاطفتت پای در میان آورد
چنانکه پای من از درد بر سر آمده بودبفّر دولتت از پای اندر آمد درد
نصیب خانۀ خصم تو باد بردابردرسیل موکب جاه تو باد بردابرد