گنج

شمارهٔ ۴۲ - ایضاً له یمدح الملک العادل اصفهبد المازندران

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انگردد۳۷ بیت
سپاهان رابهریک چنددولتها جوان گرددهوایش عنبر افشاند،زمینش گلستان گردد
زخارستان اندوهش گل عشرت ببار آیددرودیوارش از شادی بهشت جاودان گردد
هواهایی ز دلگیری چورای دشمنان تیرهزناگاهان خوش ودلکش چوروی دوستان گردد
روان رفته بازآید،زبان بسته بگشایدهمه دلها بیاساید،همه جان شادمان گردد
بگویم کزچه می خیزدسپاهان راچنین دولتازآن کآرامگاه تخت شاه کامران گردد
ملک اصفهبدعادل،حسن،کآنجا که روی آردسعادت بارکاب او،دواسبه هم عنان گردد
نه بیند باهزاران دیده درعالم نظیراوسپهر سرزده هرچند درگرد جهان گردد
ز عالم بهرآن آمد فلک برسرکه پیوستههمی درگاه خسرورابگردآستان گردد
چواندر دست شه پیداشودگرز گران سنگشکشف کردارخصمش راسراندر تن نهان گردد
چوحزم اودرنگ آرد،فلکها راشودلنگرچوعزم اوشتاب آردزمین رابادبان گردد
جهان بخشی که هرساعت هزاران مفلس ازجودشخداوندزرودینارواسب وخان ومان گردد
همی آیدبدریوزه سوی دست گهربارشسحاب ازبهرآن همواره درمازندران گردد
خداوندا توآن شاهی که هرچ اندرضمیرآریستاره همچنان آرد،زمانه همچنان گردد
ز دزد حادثات ایمن نخسبد یک زمان گیتیاگرنه تیغ هندویت جهان راپاسبان گردد
نیاردگشت بادمرگ گرد شاخ عمرمانسیم لطف تومارااگرپیوندجان گردد
چوقهرت تاختن آرد،فلک چون خاک ره گرددچودست توگهربارد،زمین چون آسمان گردد
چودست توگهربارد،زمین چون آسمان گرددلب معنی شودخندان،چولفظت درفشان گردد
زبان تیغ تودررزم چون درگفتگو آیدهمه رازدل بدخواه برصحراعیان گردد
همه کارش زدولت راست چون تبرآیدآنکس کوبرای خدمت خسروبقامت چون کمان گردد
بداندیشت زدم سردی خزان راماندوهردمزبادسردخودرویش،چوبرگ اندرخزان گردد
چوتیغت درمیان آید،سپاه خصم بفزایدچرا؟زیرا که هرشخصی دوپاره درزمان گردد
دل ودست تراهرگه که یادآردبداندیشتدوچشمش طیرۀ دریاورویش رشک کان گردد
سوی آبشخورآردگرک میش لنگ رابرسفتاگراضدادعالم رانهیب توشبان گردد
خیال خنجرت راسرو اگردرآب بنمایدازوبرخودچنان پیچدکه همچون خیزران گردد
چودرتاریکی گرد وغاگردد اجل گمرهسوی جان بداندیشت چراغ اوسنان گردد
بجای دم زکام پردلان آتش دمد بیرونبجای خوی زاندام دلیران خون روان گردد
لباس عافیت راتیغ چون گل چاک گرداندزخون دشمنان،نیزه درخت ارغوان گردد
چوبیندخصم روی مرگ درآیینۀ تیغتخداداند که آن ساعت دل اوبرچه سان گردد
چوشانه پنجۀ قهرتوشان برهم زند،ورچهسپاه خصم ازانبوهی چوموی دیلمان گردد
بنامیزد!بنامیزد!خنک آن پادشاهی راکه اوراچون توشه زاده،پناه خاندان گردد
اگرچه مملکت شدپیر بردرگاه اجدادتباقبال توهرساعت،چوبخت توجوان گردد
خداوندا ز مدح توزبان بنده عجزآردوگرچون سوسن آزاد،سرتاسرزبان گردد
همه رگهای من شدراست درآهنگ مدح توکه انعام توام هرلحظه مغزاستخوان گردد
مراواجب بودازجان،دعای دولتت گفتنبشکرمنعم اولیتر،زبان کاندردهان گردد
چوآب زندگی خوردست تیغ شه خضرآساعجب نبود که سرسبزی اوهم جاودان گردد
تمتّع بادت ازاقبال وبرخورداری ازدولتهمی تامرغ زرّین اندرین سبزآشیان گردد
زحق اومیدمیدارم که:هر چ اومیدمیداریزاسباب جهانداری،همه بهترازآن گردد