گنج

شمارهٔ ۱۴۵ - وقال ایضا یمدح الصدر السّعید رکن الدّین صاعد

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۵۵ بیت
زهی کشیده جلال تو بر فلک دامنزفرّ دولت تو عرصۀ جهان گلشن
خدایگان شریعت که جمله تاجرواننهاده اند چو نرگس بحکم تو گردن
همه چو سرو در آزادی تو یک دستندهرآن کجا که زبان آوریست چون سوسن
اگر تو سایه ازین خاک توده بردارینگرددش پس از این آفتاب پیرامن
از آنکه سیم بصورت نوشته چون ستمستگرفت طبع کریم تو سیم را دشمن
عبارتیست ز لفظ تو چشمۀ حیوانکنایتیست زخلقت نسیم مشک ختن
تو همچو شمع زبان آوری از آن گردونفتاده است بپای تو اندرون چو لگن
لطافت تو و جان همچو شیرومی با همسپهر و قدر تو با هم چو آب با روغن
ز عشق آنکه شود روی زین مرکب توزشکل انجم کیمخت چرخ شد چوسفن
تنور خاطر تو گرم دید خور دربستفطیر خویش ، از آن گشت وجه او روشن
اگر چه هر نفس از هیبت تو باد صبازره در آب همی پوشد از پی مأمن
بیمن عدل تو زین پس شگفت نیست اگرزمانه برکشد از سفت ماهیان جوشن
همیشه هست پراکنده دانۀ دل خصماز آنکه بأس تو دادش بباد بر خرمن
چو شد زکوفتگی استخوانش آرد ، سزدمسامش از متخلخل شود چو پرویزن
ز بخشش تو خداوند زرشد ار نی گلنداشت هرگز جز پاره پاره پیراهن
سیاست تو اگر بانگ بر زمانه زدبنات نعش بهم برفتدبشکل پرن
نسیم لطف تو گر بگذرد بگورستانبخویش بر بدرد مرده همچو غنچه کفن
چو شمع از پی آویختن حسود ترابگردن اندر حبل الورید گشت رسن
زشوق آنکه نگارند نام تو برویبشست چهره بخون جگر عقیق یمین
زکلک تو که نظام امور عالم ازوستنماند هیچ پراکنده جز که درّ عدن
ز فرط چرب زبانی چر پسته دلداریزخنده رانی همواره باز مانده دهن
ز انقباض چو غنچه فراهم آید گلگر از خلاف تو بویی برد صبا بچمن
بزرگوارا ! صدرا ! خدای داند و بسکه چون همی می گذرد حال من بسّر و علن
نیست حال من از هیچگونه نظم پذیرضرورتست مرا نظم حال خود کردن
منم بطاس فلک در عقیب هر لقمههزاران زخم بخاطر رسیده چون هاون
عجبتر آنکه چو خاییده گشت این لقمهبرون کند زدهانم برای دیگر تن
ز روزگار کناری گرفته ام زیراکضعیف حالم و دامن دراز چون سوزن
بسان قطره بخاک اوفتد ز جور فلکچو ابر هر که ترقّی کند ز بحر سخن
نمی خوری غم کارم از آنکه گه گاهیبدان فلکت با می فتد دامن
بجز من از کرمت هرکه هست محفوظستلطیف طبع و گران جان وزیرک و کودن
زمن چه نادره صادر شدست تا دانمکه از چه رویم مستوجب فنون محن
دعا و مدحت بیگاه و گاه من بگذارحقوق خدمت موروث و مکتسب بفکن
درن سفر که درو آن چنان که معلومستبسی کشیدم رنج دل و عنای بدن
زگونه گونه مشقّت کشیده ام آنهاکه ذکر آن بود از روی عقل مستهجن
پس از دو سال که در خدمتت تو پوییدمبحسن عهد تو هرگز نداشتم این ظن
که چون لواحق خدمت شود بسابقه ضمبود نصیب من از خدمت تو کرم و حزن
نگشت نان من افزون و حرمتم اینستکه نیست نزد تو بی آب تر زمن یک تن
تفقّدیم نفرموده یی که خود چونی؟چه میخوری و کجایی ؟ چه کاره بی ؟ بچه فن
بدین امید پیمودم این نشیب و فرازبدین هوس ببریدم من از دیار و وطن
امید ثانی حال از کجا بود چو مرازجام جور تو دردی دهند اوّل دن
فراغتیست ترا این زمانه بحمداللهز زندگانی و از مرگ صد هزار چو من
نهال جاه تو سر سبز و تازه می باشدزمانه گو زجهان بیخ هستیم برکن
چو آب داد فلک تیغ سروریّ تراچه غم خوری که کند بار هیت قلب مجن
چو خاک باید خوردن مرا بمسکن خویشرها کنم ، بروم. خاک بر سر مسکن
که دوست کام بغربت بمردن اولیترکه با شماتت اعدامیان اهل و وطن
مراد من ز سپاهان تویی و گرنه مرانه خانه است در این شهر و نه ضیاع و نه زن
بخضرت تو چو باد قبول من بنشستچه گرد خیزدم اکنون ازین دیار و دمن
ز عرض خوار همه کار خوار می گرددمرا ز غزّت نفس است این همه شیون
نیم سبک سرو شادم بدین سخن زیراکچو وزن دارد با زر برابرست آهن
زخدمتت نیم آخر بقوّت ارزانیزهی کران مرغی کان نیرزدت ارزن
عروس طبعم دانی که جز برین صفّهندید سایۀ او آفتاب از روزن
چو پیش هرکس امروز من بعرض برومنه از من آید خوب و نه از تو مستحسن
دراز شد سخن ای مرد قصّه کوته کندعای فرض رها کرده یی زبهر سنن
برسم تهنیت آمد بدرگه عالیهلال عید چو من قامتش گرفته شکن
مبارکت باد این روز عید چون شب قدرشب زمانه بروز مرادت آبستن