گنج

شمارهٔ ۱۴۶ - وقال ایضاً یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ن۵۵ بیت
این ابر نم گرفته ز دریای بی کراندرد دل منست، در او اشک من نهان
وین رعد شرح حال دل من همی دهدکز برق هر زمانش پر آتش شود دهان
در تیغ آفتاب نمانده‌ست حدّتیکز سنگ که نمی‌زندش هیچ بر فسان
از آفتاب گرچه میان زمین و چرختیغ خلاف بودی آهخته هر زمان
آن تیغ در نیام شد اکنون که سعی ابربرداشت هر غبار که بد در میان
با خویشتن گرفت نظر چشم آفتابیعنی برهنه‌اند عروسان بوستان
شاید که زار زار بگرید به های هایبر شاخها ز بی برگی ابر مهرگان
گر زر همی فشاند در آن هفته چون ملوکاکنون شده‌ست چوبک زن همچو پاسبان
مال بخیل بود که یکباره خاک خوردسیم سحاب دی مهی و باد مهرگان
زیرا که میخ خار نگون سر فرو زده‌ستبرکند باد خیمهٔ گلها ز گلستان
چشم ستاره آبچکان شد ز دود ابرشک نیست کآب دود چکاند ز دیدگان
از لاله زیر دامن کوه آتش ار نمانددارد بسی حواصل و سنجاب رایگان
خارای کوه آستر و ابر ابره استوز برف پنبه زد فلک اندر میان آن
با صد هزار سلسله چون میدوید آبپایش به تخت بند ببستند ناگهان
بر جان همی بلرزد قالب ز باد سرددر تن همی بلغزد ز افسردگی روان
آب لعاب شمس بیفسرد در دهنوانگه شده‌ست آب ز بینی کُه روان
ماند بدانکه بر سر یخ او زلق بردجرم شهاب چون بدرفشد ز کهکشان
خواهد که باشگونه کند پوستین خویشروباه حیله ساز در این فصل اگر توان
آرد چو چشمه هر نفسی آب دهنماهی ز عشق تابهٔ گرم اندر آبدان
حالی به یک تپانچۀ سرما سیه شودهر کز فراز آتش برخواست چون دخان
آنکس چو شمع آتش را تاج سر کندکو را لباس تو بر تو هست شمع‌سان
عیسی شدند خلق و به دم زنده می‌کنندهر آتشی که کشته شد از عهد باستان
آویخته‌ست جان خلایق به موی، از آنکز رنج تا به راحت، موییست در میان
اکنون کنند پشت همه کس بر آفتابوآرند روی سوی در صدر کامران
چون نوک دوک بیوه زنان تیغ کوهسارز انصاف صدر عالم در پنبه شد نهان
سلطان شرع، صاعد مسعود، رکن دینصدر ملک نشان و امام ملک نشان
گرچه به قیدهای کتاب مقیّدستالفاظ او چو آب روانست در جهان
گر صد هزار سال زند، سر به سنگ برمتین چو لفظ او گهری ناورد زکان
چون نام کلک او شنود رمح سر شغبخود را فرو نوردد چون شاخ خیزران
زین پیش گرچه عامل بازار فتنه بوددر روزگار کلک تو معزول شد سنان
تیره ز خاک پای تو شد ورنه بیش از یننزدیک خلق روشن بود آب آسمان
پی کرده سر بریده به آب سیاه رفتچون خامه با تو هرکه نبوده‌ست یکزبان
زین پس به دولت تو فرو ناید ار بسیباران تیر غرق کند خانهٔ کمان
کلک تو آن محرّر دیوان حلّ و عقدکز بی نشان از دل او میدهد نشان
در گردن عدو چو دوات افکند رسنچون در کتف ز مشک برافکند طیلسان
از بهر آن نشنید در بهر دست توکش عزم زنگبار دواتست هر زمان
از تاب خاطر تو برو تافت پرتویبگداخته‌ست ازین سببش مغز استخوان
دستت زهاب چشمۀ فیض الهیستکلک تو در مجاری آن همچو ناودان
کاغذ از آن نشانۀ پیکان تیر شدکآمد سپید چشم عدوی تو همچنان
جان عدو تراست، برو قید زندگیزانست تا ز تو نتواند ببرد جان
از لاشۀ حسود تو سور سباع کرداقبال تو که خلق جهان را میزبان
و آنک ز خون خصمت وز گوشتش وحوشبستند پنجه حنّا و آراستند خوان
از عدل تو چو شانه کند راست چنگ گرگبر پشت میش موی اگر کژ کند شبان
اندر نیاید از ره بام آفتاب نیزگر سازد از مهابت تو دهر سایبان
تا رای تیر تست به آهستگی چو آببس تیز دولتا که چو آتش نشد جوان
جانش سبک ز بخشش تو خرج شد چو زربر هرکه چون ترازو گردی تو دل‌گران
با زر بود همیشه سر و کار آنکه اوطیّاره وار می‌نهد سر بر آستان
باری به هر حساب که خواهی سر عدوتآویخته‌ست گویی چو ناره از قپان
خاک جهان ز اشک عدوی تو گِل شده‌ستزان دولت تو آمد خیزان و افتان
ای صدر سرفراز که از فرّ مدح توهمچون زبان به کام رسیده‌ست مدح خوان
گر دیر دیر روی نمایند مر تراابکار فکر من تو ز بی خدمتی مدان
از جلوه‌گاه مدح تو پرهیز می‌کننداز شرم آنکه نیک تباهند و بد نشان
دریا به دُر فشانی مشهور عالمستوز وی چو برگشتی، ابر گهر فشان
وز ابر بر سر آمده چشم عدوی تستبادت همیشه دست زبردست همگان
این هم به وزن شهر شهاب مؤیّدست«روی زمین ز خوردۀ کافور شد نهان»