گنج

شمارهٔ ۱۱۷ - و قال ایضا یمدح الصّدر رکن الدّین

هرگز کسی نداد بدینسان نشان برفگویی که لقمه‌ای‌ست زمین در دهان برف
مانند پنبه‌دانه که در پنبه تعبیه‌ستاجرام کوه‌هاست نهان در میان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگاراز چه؟ ز بیم تاختن ناگهان برف
گشتند ناامید همه جانور ز جانبا جان کوهسار چو پیوست جان برف
با ما سپیدکاری از حد همی بردابر سیاه‌کار که شد در ضمان برف
خان خرک شده‌ست همه خان و مان مابر یکدگر نشسته در او کاروان برف
چاه مقّنع‌ست همه چاه خانه‌هاانباشته به‌جوهر سیماب‌سان برف
گرکوه، پشم برزده گردد به‌رستخیزکوهی ز پشم برزده آنک مکان برف
زین سان که سر به سینهٔ گردون نهاد بازخورشید پای در ننهاد ز آستان برف
آتش به‌دست و پای فرو مرد و برحق‌ستمرغ شرر چگونه پرد ز آشیان برف؟
از روی خاک سر بعنان السّما کشیدآن خنگ بادپای گسسته‌عنان برف
در خانقاه باغ نه صادر نه واردستتا پیر پنبه گشت حریف گران برف
از تیغ مهر و ناوک انجم خلاص یافتاین ابلق زمانه ز برگستوان برف
شد جویبار بالش نقره چو خفت باغدر آب رفت بستر چون پرنیان برف
صابونی‌ست صحن زمین لب‌به‌لب ز بسکآورد قند مصری بازارگان برف
باشد خلاف رسم خطیبان روزگارزاغ سیه چو برفکند طیلسان برف
در بند کرد روی زمین را چو زال زربهمن به‌دست لشکر گیتی‌ستان برف
این قرص آفتاب بنان پاره کرد خرجتا خیمه بر ولایت زد تورخان برف
سیلاب ظلم او در و دیوار می‌کَنَدخود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟
ناگه فروگرفت درو بام‌ها و پسبگرفت ریش خانه خدا ایرمان برف
در خانه‌ها ز بس که فرود آمدست برفنامد به حلق خانه فرو هیچ نان برف
از نان و جامه خلق غنی گشتی ار بدیاز آرد یا ز پنبه تن ناتوان برف
آن کو برهنه باشد و بی‌برگ چون درختکیمخت زود خشک کند در نهان برف
بی‌خنجر هلالی و بی‌تیغ آفتابنتوان به تیرماه کشیدن کمان برف
از بس که سر به‌خانه‌ی هرکس فرو بردسرد و گران و بی‌مزه شد میهمان برف
گرچه سپید کرد همه خان و مان مایا رب سیاه باد همه خان و مان برف!
وقتی چنین نشاط کسی را مسلّم‌ستکاسباب عیش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شرابهم مطربی که بر زندش داستان برف
معشوقه‌ای مرکّب ز اضداد مختلفباطن به‌سان آتش و ظاهر به‌سان برف
چشمش به‌روی یار بود گوش سوی چنگدر طبع او شکوفه نماید گمان برف
از شادی‌اش نظر نبوَد سوی غمگنانوز مستی‌اش خبر نبوَد از عیان برف
گلگونه‌ای بود به‌سپیداب برزدههر جرعه‌ای که ریزد بر جرعه‌دان برف
تا رنگ روی یار نماید بدین قیاسبعضی از آن باده و بعضی از آن برف
میْ می‌خورَد به‌کام و زنخ می‌زند به جددر گوش خود رها نکند سوزیان برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش استوقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
وانجا که ساز عیش بدین‌سان میسّرستمی باش گو فلان و فلان در فلان برف
نه همچو من که هر نفسش باد زمهریرپیغام‌های سرد دهد بر زبان برف
دست تهی به‌زیر زنخدان کند ستونوندر هوا همی شمرد پود و تان برف
خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگانآبی بریق می‌خورد از ناودان برف
هر لحظه دست چرخ به‌خروارها نمکبپراگند بدین دل ریش از امان برف
دلتنگ و بی‌نوا چو بطان بر کنار آبخلقی نشسته‌ایم کران تا کران برف
گر قوّتم بدی ز پی قرص آفتاببر بام چرخ رفتمی از نردبان برف
ای منعم زمانه که گر عقل بشکندپر مغز و نعمت تو بود استخوان برف
پشت و پناه دست قضا رکن دین آنککز طبع نو بهار نماید خزان برف
از کیسۀ سخای تو دزدیده کرد ابرسیمی که خرج می‌کند اکنون ز کان برف
اوّل ز خوان نعمت تو زلّه کرد و پسآنگه بگسترید در آفاق خوان برف
تأثیر گفتۀ کرمت بر دهان خلقچون تیغ آفتاب بود بر میان برف
لطف شمایل تو اگر بر جهان دمدبرگ سمن پراکنده از بادبان برف
سرمایه از وقار تو کرده است اکتسابآن پیر پُرمهابت آتش‌نشان برف
در عهد عدل تو چو کسی سیم‌دزد نیستهندوی زاغ بهر چه شد پاسبان برف ؟
هم سغبه‌ای‌ست از نظر دوربین توسودی که هست تعبیه اندر زیان برف
مالید برف شیبت خود بر زمین بسیتا داد دست سیم‌کش تو امان برف
آب روان شود تن دشمن ز بیم توگر بر نهند سکه به‌سیم روان برف
ای آفتاب فضل! چنین روز یاد کنزان بینوا که هست کنون میزبان برف
خورشید جودت ار نکند پشت گرمئیسرما کند شمار من از کشتگان برف
باران جودت ار نکند دست یاری‌ایبیرون که آردم ز کف امتحان برف ؟
چون برف در سخن ید بیضا نمودمیبیم ملالت ار نبدی در بیان برف
کوته کنم که بس سبب پوستین بوددم‌سردی بدین صفت اندر زمان برف