گنج

شمارهٔ ۱۱۶ - و قال ایضاً یمدحه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اف۴۲ بیت
یا کریماً فاق اعلی درجات الاوصافقرطست اسهم معناه قلوب الاهداف
ای که با کشف ضمیرت متعذّر باشدماندن دختر اسرار پس ستر عفاف
جز بیاد سخن روح گشای و نبستدست نقّاش قدر صورت در در اصداف
جز بعون نفحات نفست آهو راشود خون جگر مشک معطّر در ناف
جرم خورشید بشکل حجر الاسود یافتکعبۀ قدر ترا رای چو کرد او بطواف
هست در سایمۀ بارگیان قدرتهفت اجرام سماوات کم از سبع عجاف
عقل بر شاه ره عاطفت و سطوت تومانده در خوف ورجا راست چو اهل اعراف
کوه سنگین دل اگر نظم تو بر وی خوانندچون درختش متمایل شود از ذوق اعطاف
حاسدت گشت چوموی از غم و هم جان نبردزآنکه هستی تو بهنگام سخن موی شکاف
کان زرشک کف راد تو بخون می گریدزانکه بر دست گرفتست ببخشش اسراف
دست کلک گهر افشان تو می پوشاندوهم را کسوت تحقیق، گه استکشاف
سرعت عزم ترا دید خدر شد پی برقجرهر حلم ترا دید قلق شد دل قاف
خاطر سحر نمایت بگه سرعت نظمنقطۀ نون بر باید زخم چنین کاف
روز تعیین مفاتیح در رزق، قضاآز را کرد برآن کف جواد تو کفاف
گردن کوه کبودست ز بس سیلیهایکه وقار تو زدستش بکف استخفاف
یاد الطاف تو ناهید خورد در شب بزمدل اعدای تو مریّخ درد روز مصاف
کلک و ماشطۀ ناطقه بد چونکه قضااز عدم کرد مرو را سوی ایجاد زفاف
تا قصارای امانی امل دست تو شدهست مستغنی انگام سؤال از الحاف
خاطرت گر بکرشمه گردون نکردزان سپس باشدش از شمش و قمر استنکاف
داس خوشه همه مسمار شود بر دهنشگر زند پیش تو تیر فلک از منطق لاف
تا عیار سخنت قلب مه و مهر زدستزین سبب با کف حدباست سپهر صرّاف
دور نبود که مقراض سخط هیبت تودو درست مه و خورشید کند چارانصاف
بویی از خلق و بشیندگل رنگ آمیزسر غنچه ازین شرم کشیدست لحاف
هست در ناصیۀ یمن تو آن استعدادکه صبا در رخ نرگس نکشید تیغ خلاف
دهر در مام او کسوت شب برنکشدگر زند صبح ضمیرت را یک دم بخلاف
چرخ در عالم قدر تو چو دیهتست ، دروکاه و جومشتی و چندی زذوات الاظلاف
تا چو اندیشه کند قصد محلت زانجادوسه روزی کند آسایش را استفیاف
حرص را کیسۀ انعام تو گشتست مثالچرخ را در گه اقبال توگشتست مطاف
سنگ حلم تو چنان آمد برطاس فلککه طنینش برسانید بهر چار اطراف
آتش از بیم تو برخاک نهد پیشانیآب برباد نشیند ز تو گاه الطاف
بوید از نفحۀ خلق تو امل استنشاقخواهد از صولت کین تو اجل استعطاف
ای خداوندی ز فکر و دستور کنندنقش بندان طراز فلک صورت باف
فصحا را بر نطق تو چنان تخم کدومنطلق می نشود تیغ زبان ها ز غلاف
نرسد بر شرف قدر تو هر شاعر کوخاطری دارد نظام و زبانی وصّاف
لفظ قوس از چه بود شامل نام هر دوشیوۀ قوس و قزح نیست کمان ندّاف
مثل تو گر ز بر چرخ بود هم تویی آنزانکه هست آینۀ پیکر گردن شفّاف
نه همانا که تو چو تو دیگری آید بوجودآفرینش را گر باز کنند استیناف
نرسد مرکب اندیشه بکنه مدحتکه ثنایای ثنای تو رهی نیست گزاف
تا که جوهر را گویند که جنس الاجناستا ز اجناس همی منقسم آید اصناف
هر سعادت که در اجزاء فلک شد مضمرکلّ و جزوش همه با دولت تو باد مضاف
سایۀ تربیت بر سراین بنده مداموزکسوف حدثان مهر بقای تو معاف
سال عمر تو برین تختۀ خاکی چندانکه بود نسبت آن ضب مائین در الاف