گنج

شمارهٔ ۱۱۵ - وله ایضاً فی صفة الفرس

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: اغ۲۲ بیت
ای ز انعام های گوناگونکرده جودت بر اهل فضل اسباغ
نیست بر چهرۀ عروس سخنجز ز خطّ مسلسلت اصداغ
تا برو موکب تو پی سپردهمه دل روی گشت لالۀ راغ
تا که گوید دعای دولت توگشت سوسن همه زبان در باغ
سرفرازا ز حال مرکب خویشلاغی آورده ام ظریف و چه لاغ
دارم اسبی کش استخوان در پوستهست چون در جوال هیزم تاغ
قطرۀ خون از او بصد نشتربر نیارد ز لاغری برّاغ
کوب خورده ز پهلویش مهمازسوخته بر سرین او دل داغ
خشک ریشش چو شمع تو بر توحشو پشتش فتیله همچو چراغ
زان گشاده دست مهرۀ پشتشکه عصبهاش سست شد چو کناغ
موی بروی نرسته جز که نمدپوست بروی نمانده جز که جناغ
گشته از خرقهای گوناگونپشت ریشش چو کلبۀ صبّاغ
کرده باکاهلی ز یک منزلخبر نتن متن خویش ابلاغ
گر بدار الجلود برگذردبگریزد ز گند او دبّاغ
نیست یک لحظه فارغ و خالیشکم و پشت او ز استفراغ
تختۀ گردنش کند ایمنمرد را از گرفت و گیر الاغ
من چو مرهم نشسته بر سر ریشهمچو محدث فراز بیت فراغ
میروم مفرد و سلیمان واربر سرم صف کشیده باشه وزاغ
چند باشد نشسته بر مرداربلبل مدحت تو همچو کلاغ
رحمتی کن که در مقاساتشکیسۀ صبر کرده ام افراغ
گر زتو مرکبی دگر طلبمکه شدستم عظیم گنده دماغ
این توقّع زمن بدیع مدارکه شدستم عظیم کنده دماغ