گنج

شمارهٔ ۱۱ - وقال ایضاً یمدحه

ای گفته جان جانها، روزی هزاربارتکز چشم زخم بادا، ایزد نگاهدارت
بر بوی آنکه یابد، تشریف دست بوستای بس که چشم گردون، کردست انتظارت
آفاق ملک روشن، از رای دل فروزتپهلوی حرص فربه، از خامۀ نزارت
در بوستان شاهی، آن غنچۀ لطیفیکز یکدگر به آمد، پنهان و آشکارت
هرجا که برگذشتی، تا سالیان برآیدبوی سعادت آید، از خاک رهگذارت
ای خسروی که گردون، بر خود فریضه داندکام دلی نهادن، هرروز در کنارت
تعجیل چرخ گردان، از عزم تیزتازتآرام خاک ساکن، از حزم استوارت
حالی میان به بندد، چون نیزه در رکابتهرگه که دید نصرت، در صفّ کارزارت
سبزست فرق دولت، از تیغ لعل فامتزهرست عیش دشمن، از رمح همچو مارت
پشت و پناه ملکی، زیرا که هست دایمهم بخت همنشینت، هم عقل پیش کارت
مبدأ دولتست این، خود باش تا که پیچداندر دماغ گردون آشوب کار و بارت
دست دبیر گردون، تا انقراض عالمتاریخ ملک گیرد، از روز روزگارت
برخاست باد نصرت، از آتش سنانتبنشست گرد فتنه، از تیغ آبدارت
معمار دین و دولت، عدل ستم نوردتمسمار ملک و ملّت، تیغ گهرنگارت
هم طبع مانده حیران، از عقل کارسازتهم عقل گشته عاشق، بر طبع سازگارت
همچون نیام تیغت، دارد اجل ز هیبتپهلو تهی همیشه، از تیغ جان شکارت
ناچیز گشته گردون، با همّت بلندتتشویر خورده دریا، از بذل بی شمارت
دیدم فکنده خود را، در صف بندگانتصد تیغ برکشیده، خورشید روزبارت
اوراق چرخ جزوی، از دفتر کمالتآب حیات رمزی، از لفظ در نثارت
بنواختی رهی را، از گونه گونه تشریفآری جز این نزیبد، از جود حق گزارت
شکر ایادی تو، در شعر راس نایدهم در دعا فزایم، در پیش کردگارت
تو برخور از جوانی، تا خون خورد هرآنکواز جان و دل نباشد، چون بنده دوستدارت
در دامن ثنایت، زد بنده دست خدمتتا چون صواب بیند، رای بزرگوارت
در سایۀ کرم گیر، این شخص مدح خوان راهرچند هست بر در، چون بنده صدهزارت
پیش از اساس گیتی، بودست خاندانتتا دامن قیامت، پیوسته باد کارت
تا هست چار ارکان، یک دم زدن مباداآن هر چهار چیزت خالی ازین چهارت
طبع از نشاط عشرت، دست از شراب گلگونش: از سماع مطرب، چشم از جمال یارت
هرجا روی و آیی، همراه تو سعادتهرجا مقام سازی، اقبال یار غارت