شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً یمدحه
ای انکه در ضمایر ارباب نظم و نثراندیشه یی زمدح تو خوشتر نیامدست
صاحب شهاب دین که بجز رای روشنتبر خیل روزگار مظفّر نیامدست
هرگر خلاف آنچه ترا بود در ضمیردر طبع چرخ و خاطر اختر نیامدست
زان عطرها که خلق تو آمیخت خلق رایک شمّه بهرۀ گل و عنبر نیامدست
در آهنین حصار زدستت گریختستگوهر بهرزه در دل خنجر نیامدست
تا روزگار بر خط حکمت نهاد سراز فتنه همچو زلف بهم بر نیامدست
یک قطره خون ناحق دردور عدل توجز کزقنینه در دل ساغر نیامدست ؟
بر سر چرا زند کف و افغان چرا کنددریا ار زدست تو مضطر نیامدست
باد هوا زلطف تو در خاک ره فتادبر خیره آتشش بر سر اندر نیامدست
با کلک یک بدست و رمح درازقدکرد اضطرابها و برابر نیامدست
عدل تو تا طبیب مزاج ممالکستاطرافش از فتور مشمّر نیامدست
بیمار خامه را که بشد مغز از استخواندر عهدت آرزوی مزوّر نیامدست
سرهم بدست خویش برین آستان نهدهر کو بپای خویش بدین در نیامدست
ناطق بود بمدح تو تادرتنش رگیستهرکو تهی دماغ چو مزهر نیامدست
دارد چو آب خامۀ تو بر سر زبانهر دانشی که در دل دفتر نیامدست
زان معضلات کز درکش عقل قاصرستکلک ترا کدام مسخر نیامدست
باشد شکم تهی و شب و روز می دودآری بهرزه کلک تو لاغر نیامدست
آزاد و خوش زبانی چون سوسن و ترادر چشم زر و سیم چو عبهر نیامدست
این اشک چشم دشمن و آن رنگ وروی اوستخواری بخیره بر گهر و زر نیامدست
لطف تراست منّت جان بر جهانیاناین نکته از گزاف مرا در نیامدست
گو باز پرس از در و دیوار اصفهانآنرا که این حدیث مقرّر نیامدست
کردند اتفاق که مثل تو خواجه ییدر حیّز وجود ز مادر نیادمدست
ای همچو گوهر آمده بر سر زکائناتاز دست تو چه بر سر گوهر نیامدست ؟
عمریست تا درآرزوی خدمت تواموین دولتم ز بخت میسّر نیامدست
حرمان من ز خدمت و اختیار نیستمشکل بودهرآنچه مقدّر نیامدست
طوماروار بنده بخود در گریختستزیرا بهیچ مجمع و محضر نیامدست
درچیده دامنست چو غنچه ز خلق از آنکبیرون ز غنچه چون گل صد پر نیامدست
لطف تو حاجب و کرمت میربار بودبی پایمرد چاکرت ایدر نیامدست
از قسم حادثات کدامست صبعترکان بر سرم ز چرخ ستمگر نیامدست؟
قومی که حاسدند مرا بر زبانشانآن می رود که در دل چاکر نیامدست
آنها که کرده اند حوالت بعرض منحقّا که در خسال مصور نیامدست
گر در حضور بنده بگوبند بشنوندتنها کسی بحضرت داور نیامدست
پیدا شود هر آینه مصداق قول منکاخر بدین فسانه بسی بر نیامدست
گفتند خواجه نام تو آورد بر زبانانصاف این حدیثم باور نیامدست
زیرا که سالهاست که در حضرت صدورنام کسی ز اهل هنر بر نیامدست
زنهار تا ز بنده بتقصیر نشمریتا این زمان بخدمت تو گر نیامدست
یا دست حادثات زمن بر نبسته اندیا مدّت بلای مرا سر نیامدست
نقش سه شش چه سود که آید ز کعبیتنآنرا که مهره زین ششدر نیامدست
خود چون رسد بحضرت تو آنکه خود هنوزگامی ز اوج چرخ فراتر نیامدست
دره من بچشم لطف نگر گرچه خودترادر چشم چیزهای محقّر نیامدست
آیند اهل فضل بدرگاه تو بسیلیکن مگر چو من سخن آور نیامدست
خشکست شعرم آری دیرست مرااز بحر شعر نوک قلم تر است
در دل نهان مدحت صاحب نشانده اماما هنوزنیک فرا برنیامدست
بر ،زین سپس دهد که خورد آب لطف توکز شاخ خشک میوه فرا در نیامدست
بپذیر این بضاعت مزجاة از رهیمنگر بدان که لایق و درخور نیامدست