گنج

غزل شمارهٔ ۹۸

آن درد که استخوان‌شکن نیستمعمار کهن بنای تن نیست
امروز چراغ اهل فقرمچون فانوسم دو پیرهن نیست
نشنیده حدیث آشنائیهر کس که به خویش در سخن نیست
لعل لب او نگین تنگی استافسوس که جای نام من نیست
ما را ز کف اختیار رفتهجز باد به دست بادزن نیست
از جور تو ماجرا نخیزداینجاست که زخم را دهن نیست
ایام سیاه توبهٔ مازلفیست که کوته از شکن نیست
دودیم به گلخن زمانهما را آرام در وطن نیست
در عریانی کلیم داردآن آسایش که در کفن نیست