گنج

غزل شمارهٔ ۹۳

آزادگی ز منت احسان رمیدن استقطع امید دست طلب را بریدن است
بحری است زندگی که نهنگش حوادث استتن کشتی است و مرگ به ساحل رسیدن است
سیر ریاض عالم جان با حجاب تنگلزار را ز رخنهٔ دیوار دیدن است
در دور ما ز خست ابنای روزگاردشوارتر ز مرگ، گریبان دریدن است
در کوی دوست خاک‌نشینی ز حد گذشتای تیغ جور، نوبت در خون طپیدن است
تدبیر تنگدستی جستم ز عقل، گفتدستی که کوته است علاجش بریدن است
افتاد پیش در سخن آن‌کس که ایستادعیب کمیت خامه درین ره دویدن است
در بند خانه با همه آزادگی، کلیماز اشتیاق پای به دامان کشیدن است