گنج

غزل شمارهٔ ۹۲

پیوسته دل ز قطع امید آرمیده استراحت درین چمن بر نخل بریده است
صبرم به جستن دل گمگشته رفته استطفل سرشک در پی رنگ پریده است
با گریه خنده‌رویم و با ناله گرم خونباز از شراب غصه دماغم رسیده است
شاد است بخت بد که به مفتم ز دست دادگوئی مرا فروخته یوسف خریده است
بی‌مزد دست، خار ز پائی نمی‌کشدهمراهی زمانه بدینجا کشیده است
تا چند نیش عقربی از دخل کج خورمکسب کمال شعر دلم را گزیده است
رنگین سخن گمان نبری خویش را، کلیمکز خامهٔ بریده زبان خون چکیده است