گنج

غزل شمارهٔ ۹۱

پیری رسید و موسم طبع جوان گذشتضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
باریک‌بینی‌ات چو ز پهلوی عینک استباید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیسترو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت
در راه عشق گریه متاع اثر نداشتصد بار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهاریک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
حب‌الوطن نگر که ز گل چشم بسته‌ایمنتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمییا همتی که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبودآن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
در کیش ما تجرد عنقا تمام نیستدر قید نام ماند اگر از نشان گذشت
بی‌دیده راه گر نتوان رفت پس چرا؟چشم از جهان چو بستی از او می‌توان گذشت
بدنامی حیات دو روزی نبود بیشآن هم کلیم با تو بگویم چه‌سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آنروز دگر به کندن دل از جهان گذشت