گنج

غزل شمارهٔ ۹۴

درِ صد زخم جفا زان مژه بر دل باز استغمزه زان ناوک کج سخت درست انداز است
هرکه خودبین و خودآرا ز هنر بی‌خبر استهمچو طاووس که پر زینت و کم پرواز است
سر توحید ز زنجیر شود معلوم استصد دهان نغمه سرا باشد و یک آواز است
دخل بیجا ندهد غیر خجالت اثریتیر کج باعث رسوائی تیرانداز است
طوطی آن روز که منقار به خون رنگین کردگشت روشن که چه روزیّ سخن‌پرداز است
دیده بگشا که هم امروز بوَد روز جزازنگ آئینه سزا یافتن غماز است
در وفا طایر تصویر توان گفت مرابستهٔ یک چمنم دائم و بالم باز است
چون دل مرده شود زنده ز تأثیر سخناین گهر گرنه کلیم از صدف اعجاز است