غزل شمارهٔ ۹
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه راآزادهام، نه دام شناسم، نه دانه را
سرمای سرد مهری گل بود در چمنآتش زدیم خار و خس آشیانه را
کنج قفس به ایمنی او بهشت نیستبیدام دیدهایم ازین گوشه دانه را
از حلقههای زلف تو داغم که میدهندانگشتر سلیمان انگشت شانه را
تیر مراد من به هدف برنمیخورددر خانهٔ کمان بنهم گر نشانه را
خواهم اگر ز گوشهٔ عزلت برون رومگم میکنم ز نابلدی راه خانه را
در کوی یار سر بنه و خود برو، کلیمبا خود مبر امانت این آستانه را