غزل شمارهٔ ۱۰
تا یافتم رسایی دست کشیده راآورده ام به چنگ مراد رمیده را
عریان تنی خوش است ولی ذوق دیگر استجیب دریده دامن در خون کشیده را
کاری اگر ز صورت بیمعنی آمدیمیبود دلبری خم زلف بریده را
خاری اگر به پای طلب ناخلیده مانداز سر مگیر راه به پایان رسیده را
منکر شدن ز صحبت پنهان چه فایدهنتوان نهفت خون، لب لعل گزیده را
آنجا که شمع روی تو افروخت باغباندامن زند چراغ گل نو دمیده را
جائیکه کار دانه کند قطرهٔ شرابآرد به دام طبع ز عالم رمیده را
در گردن هزار تمنا فکندهایای شیخ شهر، دست ز دنیا کشیده را
اشکِ سبک عنانِ رفیقان نَایستاددر ره به جا گذاشته رنگ پریده را
این بخت بیتصرف ما رام خود نکردیکره کلیم دلبر عاشق ندیده را