غزل شمارهٔ ۸
در آتش ار فکنم تخم مهربانی رادهم به تربیتش آب زندگانی را
به دوستی که گرَم دسترس به جان باشدبه مزد کینه دهم دشمنان جانی را
حنای عیش جهان چون شفق نمیمانددلا ز دست مده اشک ارغوانی را
تعلقم به حیات است وقت پیری بیشکه مفت باختهام موسم جوانی را
غمی ز کار فرو بسته نیست، میترسمکه از بدیههٔ اشکم برد روانی را
به آن رسیده کز آئینه رو بگردانیچه خوش رساندهای آئین سرگرانی را
به اختیار جهان دلنشین کس نشودچنانکه منزل بی آب کاروانی را
به سرو خانگی ار آشنا شود قمریبه بال اره کند سرو بوستانی را
کلیم بخت مرا روز خوش نصیب نکردمباد یاد کنم عهد شادمانی را