گنج

غزل شمارهٔ ۷

لب فرو بستم، زیان دارد زبان‌دانی مراچشم پوشیدم نمی‌زیبید عریانی مرا
شانه و زلف تو یادی می‌دهد از جان منبی‌تو زین‌سان در میان دارد پریشانی مرا
نکته‌سنجی چیست؟ عیب کس نفهمیدن بوَدمی‌کند فهمیدگی تعلیم نادانی مرا
یک دو گامی از سر کویش سفر خواهم گزیدبازپس گر ناورد اشک پشیمانی مرا
بندگی را در ره خدمت ز بس شایسته‌اممی‌شود داغ غلامی خط پیشانی مرا
گرچه خوارم عزتم این بس که در بیع نیازمی‌دهی خود را به من تا اینکه بستانی مرا
گر چنین از بار غم خواهم فرو رفتن به خودشمع‌سان آخر کند دامن گریبانی مرا
از خرابی کس نمی‌گردد به گرد خانه‌امپاسبانی نیست مشفق‌تر ز ویرانی مرا
روشناس ابر رحمت گشته‌ام از فیض اوعاقبت آمد به کار آلوده‌دامانی مرا
گرم کردم جای خود در گوشه گلخن کلیمکی دگر از جا برد تخت سلیمانی مرا