گنج

غزل شمارهٔ ۶

گرم خون کردم به مژگان آه آتشناک راشسته‌ام از آتش خود کینهٔ خاشاک را
حرز مینا هست از بدگردیِ گردون چه باکدر بغل داریم سنگ شیشهٔ افلاک را
آسمان کودن‌پرست و ما همه فطرت‌بلندچون توان خس‌پوش کردن شعلهٔ ادراک را؟
تا رواج شانه را آیینه در زلف تو دیدمی‌کند در رنگ پنهان سینهٔ بی‌چاک را
در ره سرکش سواری دست و پایی می‌زنیمکز حرم آورده صید لایق فتراک را
در گلستانی که زلف سنبلش آشفته نیستپیچ و تاب خاطرم پیچیده دست تاک را
انتخابی کرده‌ام از گرم و سرد روزگاراشک گرم خویش و آب چشمهٔ درناک را
اشک و آه من به این عالم کلیم آورده‌اندآتش بی‌دود را، سیلاب بی‌خاشاک را