غزل شمارهٔ ۸۵
شیوهٔ نادان بود بر عاشق بیدل گرفتبر اصول رقص بسمل کی کند عاقل گرفت؟
عشق با سیلاب پنداری ز یک سرچشمه استجای خود ویران کند هر جا دمی منزل گرفت
طبع بیانصاف را از عیب جوئی چاره نیستگر به زیر تیغ آمد نکته بر قاتل گرفت
هر کجا سامان فزونتر بهرهمندی کمتر استتشنه زاب جوی بیش از سیل کام دل گرفت
موج می تیغ است بر وی جلوهٔ گل آتش استهر کجا طبع بلند از دهر بیحاصل گرفت
سفله چون دستش قوی گردد زبونکش میشودحرص هر جا غالب آمد لقمه از سائل گرفت
بادهٔ صحبت اگر یکدم بود دارد اثرتیغ، تعلیم به خون غلتیدن از بسمل گرفت
راه عشق است اینکه نتوان بیادب یک گام رفتگَرد اگر برخاست از جا، رخصت از محمل گرفت
رفت عمرم در سفر چون موج و نتوانم کلیمگوشهٔ امنی درین دریای بیحاصل گرفت