گنج

غزل شمارهٔ ۷۶

یک‌رنگم و در کوی دو رنگیم وطن نیستسِیلم که مدارا به کسی شیوهٔ من نیست
افتادن دیوار کهن، نو شدن اوستجز مرگ کسی در پی آبادی من نیست
خوبان نپسندند حق صحبت دیریننظاره فریب است مطاعی که کهن نیست
جام تهی و برگ خزان دیده نمایدروزی که ز رخسار تو آئینه چمن نیست
هم طالع اشعار بلندیم به گیتیما را هنری بهتر از آواره شدن نیست
مستغنی‌ام از ننگ خورش زانکه درین بزمچون شیشه مرادست هوس وقف دهن نیست
موجم که سفر از وطنم دور نسازدآوارگی‌ام باعث دوری ز وطن نیست
دخل کج این شعر شناسان زمانهگر زلف شود لایق رخسار سخن نیست
مخصوص کلیم است سیه بختی جاویداین ابر به فرق دگری سایه فکن نیست