گنج

غزل شمارهٔ ۷۵

سردمهری‌های دوران را تلافی از تب استسوزن خار ملامت‌ها ز نیش عقرب است
نه همین ما می‌گدازیم از غم بخت سیاههرکجا روشندلی دیدیم شمع این شب است
ناله هرجا می‌رسد رنگ دگر بر می‌کندآتش غم‌خانه و باد چراغ کوکب است
بی‌دلان از یک نگاه گرم از جا می‌روندظرف‌های طاقت ما را مگر یک قالب است
گفتگوی اهل عالم بر سر دنیا به همجمله‌ بی‌اصلست جنگ طفل‌های مکتب است
از خدا کامی اگر خواهی، به از آرام نیستدر حقیقت یک سوال است و در او صد مطلب است
قطع راه کعبه و بتخانه در یک گام کردطی ارض عارف از گام فراخ مشرب است
دانهٔ دام ملایک در زمین حسن تستکس نمی‌داند دُر گوش است یا خال لب است
از طبیبان حال خود پوشیده چون دارم کلیمجامه‌ام پیراهن فانوس از تاب و تب است