غزل شمارهٔ ۷۴
گردون در آتش از حسد جوهر من استپرواز من بلندتر از اختر من است
شبنم به بال جذبهٔ خورشید میپردکس را چه حد بستن بال و پر من است
پامال و خاکسار و ز هر باد بیقرارنقش قدم به راه وفا همسر من است
سهلش مبین که سکهٔ مردان همین بودنقش حصیر فقر که بر پیکر من است
سالک به مقصد از ره تجرید میرسددر راه عشق رهزن من رهبر من است
گر در غم تو بگذرد از سر چه فایدهخوناب دل که صندل دردسر منست
از آتشی که در ته پایم نهاده شوقاشکم به دیده سوخته چون اخگر من است
از سایه میهراسم از آئینه میرممهر گه دو کس به هم رسد آن محشر من است
بد نام فسق زاهد میخانهام، کلیموز باده روزه دار لب ساغر من است