گنج

غزل شمارهٔ ۷۳

زان سینه چه راحت که ره زخم به در نیستبادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست
با این همه تنگی که نصیب دهن اوستداغم که چرا روزی ارباب هنر نیست
چشمت غم آن زلف سیه روز ندارداز ماتم همسایه درین خانه خبر نیست
از خضر مکش منت بیجا، به ره عشقکز بحر ره قافلهٔ موج به در نیست
زان غمزه به دل می‌رسدم از ره دیدهصد زخم که در پیش رهش سینه سپر نیست
از چرخ چه مینالی اگر بخت نداریبی‌طالعی طفل ز تقصیر پدر نیست
زین صرفه که در طینت ایام سرشتنددر باغ جهان مایه اگر هست ثمر نیست
گر بار به دوزخ نگشائیم چه سازیمما را که مطاعی بجز از هیزم تر نیست
در خاک وطن تخم مرادی نشود سبزبیهوده کلیم اینهمه سرگرم سفر نیست