گنج

غزل شمارهٔ ۶۲

جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شاد استز یمن جور تو اقلیم درد آباد است
اجل ز هر غمم آسوده کرد و دانستمکه شمع را اگر آسایشی است از باد است
به آن رسیده که رامم شود، رمش ندهیدمی به‌خواب شو ای بخت وقت امداد است
بهشت چون ز بنی آدم است دل خوش‌دارکه مانده از پدر این باغ و وقف اولاد است
ز شرم قد تو در باغ سرو پابرجایچو بندگان بگریزد اگرچه آزاد است
هنوز تیشه سر از پیش برنمی‌داردز بس‌که منفعل از سعی‌های فرهاد است
کسی‌که زلف به پایش فتاده می‌بیندگمان برد که ز شمشاد سایه افتاد است
هلاک همت مرغ شکسته‌بال دلمکه از شکاف قفس در کمین صیاد است
چه حاجت است به قاصد که نامه‌های کلیمبه دست آه روان همچو کاغذ باد است