گنج

غزل شمارهٔ ۶۳

ابر را دیدیم چون ما چشم گریانی نداشتبرق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت
با مسیحا درد خود گفتیم پر سودی نکردزانکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت
سینهٔ ما هیچ‌گه بی‌ناوک جوری نبوداین مصیبت‌خانه کم دیدم که مهمانی نداشت
لذت رو بر قفا رفتن چه می‌داند که چیست؟هر که در دل حسرت برگشته مژگانی نداشت
از در و دیوار می‌بارد بلا در راه عشقیک سرابم پیش ره نامد که طوفانی نداشت
نامه‌ام را می‌بری قاصد زبانی هم بگوخامه شد فرسوده و این شکوه پایانی نداشت
مایهٔ حزن است هر بیتم ز سوز دل کلیمهیچ محنت‌دیده چون من بیت احزانی نداشت