غزل شمارهٔ ۶۱
دل ز ناوکهای بیداد تو پیکان را گرفتتشنهلب از ابر رحمت آب باران را گرفت
پُردلی کاری نمیسازد ز استیلای عشقشیر بگریزد دمی کآتش نیستان را گرفت
سهل باشد مملکتگیری به امداد سپاهنام من تنها تمام اقلیم ایران را گرفت
تا نگاه افکندهای تسخیر شهری کردهایهمچو بوی گل که تا برخاست بستان را گرفت
در کنار آفتاب افتاده دایم تیرهروزدود آه کیست کان زلف پریشان را گرفت؟
موج ابروی ترا تا دیده از جا رفته استدیدهٔ من گرچه صد ره راه طوفان را گرفت
چشم ما و دیدهٔ زنجیر را طالع یکی استخواب اگر لشکر کشد نتواند ایشان را گرفت
کامبخشیهای گردون نیست جز داد و ستدتا لب نانی عطا فرمود دندان را گرفت
گل به گلشن بسکه از اشکم فراوان شد کلیمبلبل از گل رخنهٔ دیوار بستان را گرفت