گنج

غزل شمارهٔ ۵۸

رفتن ز درت کار من دل نگران نیستگر کشته شوم خونم از آن کوی روان نیست
با تیر بلا چون هدفم، روی‌گشادهگر کوه شود درد غم عشق گران نیست
حال من بی‌برگ نوا را چه شناسدآن سرو که آگاه ز تاراج خزان نیست
رسوائی ما را ز کفن پرده مپوشیدگر شمع بفانوس رود، باز نهان نیست
شمشیر تو خوب است که بی‌خواست برآیدفیضی نرساند به دل آبی که روان نیست
طالع مددی گر نکند کی به کف آییبی یاری کس تیر در آغوش کمان نیست
کس واقف حیرانی ما نیست درین بزمکانجا که تویی دیده به غیری نگران نیست
در دامن الوند دگر غنچه شود گلزنهار مگوئید کلیم از همدان نیست