غزل شمارهٔ ۵۷
هرگز دلت نشان گذار وفا نداشتسنگی که ره فتاد بر او نقش پا نداشت
دل از هجوم درد تو شرمندگی کشیدویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت
شمعم ز باد دامن فانوس میکشدآن محنتی که در ره باد صبا نداشت
از هایهای گریهٔ من تا دلش گرفتدیگر چو آب تیغ، سرشکم صدا نداشت
بر سینه خط زخم چو خوانا نوشته شدداغ ارچه بود حاجت این نقطهها نداشت
روزی هزار بار اگر گریه دیده رامیشست بیتو خانهٔ چشمم صفا نداشت
جز خاک کوی دوست که نتوان ازو گذشتاز چاک سینه بستن خونم دوا نداشت
گر آب و دانه در قفس مرغ دل نبودصیاد را چو جرم قفس این فضا نداشت
از گریهام که زیب عروسان گلشن استپای گلی نبود که رنگ حنا نداشت