غزل شمارهٔ ۵۶
شکفت غنچه ولی موسم خزان من استفروغ عارض گل برق آشیان من است
چنان نهفتهام اسرار عشق را، که لبمخبر نیافت که نام که بر زبان من است
زبان بسته به اشک روان گذاشت سخنچو طفل بسته زبان گریه ترجمان من است
سفیدروئی آماجگاه جور کزوستچنین تو خوار مبینش که استخوان من است
بهغیر ازاینکه به نظّارهات ز خویش رَومدگر به هر سفری میروم زیان من است
مرا برای تغافل به بزم میطلبدبه داد تا نرسد گوش بر فغان من است
به چاک سینه و فریاد، پیرو اویمجرس به راه وفا، میر کاروان من است
کلیم اینهمه خون، پس ز فیض کاوش کیست؟اگر نه آن مژه در چشم خونفشان من است