گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۲

خموش باش دلا عرض مدعا کردیزبان به بند، سر گریه را چو وا کردی
ز شوخی ارچه بیکجا قرار نیست ترابرون نمی روی از خاطری که جا کردی
بگلشن از قدمت داغ لاله مرهم یافتبخنده هم گره از کار غنچه وا کردی
بزیر خاک تب هجر و رنج رشک بجاستکدام درد مرا ای اجل دوا کردی
بناله ام دل صد مرغ می کشد آنجامرا برای چه از دام خود رها کردی
خوشم که دفتر دل نم کشیده بود ز خونبه تیغ هر ورقش را ز هم جدا کردی
زمانه شاعرم ار کرد زو نمی رنجمچه کردمی اگرم شاعر گدا کردی
درین زمانه که مرغ کباب در قفس استکلیم فکر رهائی تو از کجا کردی