گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۳

فزون از صبر ایّوبست تاب محنت دوریکه رنجوری نباشد آنچنان مشکل که مهجوری
چنان بی روی تو دست و دلم از کار خود ماندهکه ساغر در کفم لبریز و من مُردم ز مخموری
ز گوش این نکتهٔ پیرِ مُغان بیرون نخواهد شدکه مستی خاکساری آوَرَد، پرهیز مغروری
ز چشمِ اعتبارِ خلق چون پنهان شوی دانیکه باشد مستی و رسواییِ ما عین مستوری
تو همچون شعلهٔ سرکش زِ هر آلایشی پاکیز ما گردی به دامانِ تو ننشیند مگر دوری
نصیب ما نشد یک بار دیدار تو را دیدنبه خوابت هم نمی‌بینم، زهی کوری زهی کوری
چنان عالم به بندِ اعتبارِ ظاهر افتادهکه پروانه نسوزد گر نباشد شمعِ کافوری
نگویی بی‌اثر دیگر کلیم این اشکریزی راز بختم گریه آخر هم سیاهی بُرد و هم شوری