گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۴

نزد این خلق از رواج باطل حق دشمنیحرف حق گو، چون اناالحق گوی باشد کشتنی
بسکه در پای خیالت هر زمان سر مینهمدر جوانی چون هلالم گشته قامت منحنی
بر جرس این طعنه می آید که در راه طلبزار نالی اینقدر از چیست با روئین تنی
عاقبت پیراهن گل پای تا سر در گرفتتا بکی بر آتش بلبل کند دامن زنی
خلوت دل بیصفا و تیره شد از راه چشمگرچه دایم خانه از روزن پذیرد روشنی
نیست همچون دامن مژگان او آتش فروزگر کند دور افق بر آتش من دامنی
می تواند داد اثر تیر دعا را آنکه دادناوک مژگان او را بیگمان صیدافکنی
چاره سازی سر کند هر جا که بخت چربدستمی کند آبی که او ریزد بر آتش روغنی
شمه ای ز آهن دلی های تو می گفتم کلیمچون جرس بودی اگر او را زبان آهنی