گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۳

چه نیکو گفت با گردن‌کشی سر در گریبانیکه ما را نیز در میدان دلتنگی‌ست جولانی
ز بی‌برگی متاع خانه من نیست غیر از اینبه جز بلبل نباشد آشیان را برگ و سامانی
گل رخساره‌ات آب دگر دارد، سرت گردمبه رویت بوده امشب باز حیران چشم گریانی
گریبان‌گیر من شد آشنایی، وادی‌ای خواهمکه از بیگانگی خارش نگیرد طرف دامانی
هزارم عقده پیش آمد به راه ناامیدی همدرین وادی سرابی را ندیدم بی‌نگهبانی
بگردان گرد هر مویت، دل و جان اسیران راکه امشب بهر زلفت دیده‌ام خواب پریشانی
به زیر سنگ طفلان شد تن دیوانه پوشیدهجنون خلقت ز خارا داد هرجا دید عریانی
چو در گلشن نشینی شاخ گل در گوشه بزمتنشیند منفعل از خویش چون ناخوانده مهمانی
سپند از گرمی آتش نبیند آنچه می‌بیندکلیم از آب حیوان تغافل تا برد جانی