غزل شمارهٔ ۵۶۵ - در مدح شاهجهان
به راه او چه در بازیم، نه دینی نه دنیاییدلی داریم و اندوهی، سری داریم و سودایی
زمان راحتم چون خواب پا عمر کمی داردمگر آسایش خواب اجل محکم کند پایی
بنازم چشم داغت را عجب بیناییای داردبه غیر از سینهٔ پاکان ندیدم خوش کند جایی
بیابان را به شهر آوردم از جذب جنون خودز سیلاب سرشکم، خانهام گردید صحرایی
به عشق ار برنمیآیی، مکش پروانهسان خود رانداری در جگر آبی، به آتش کن مدارایی
به یک پیمانه ساقی گفتوگوی عقل کوته کنترا کز دست میآید، به این هنگامه زن پایی
به عالم آنچنان با چشم و دل سیری به سر بردمکه گر از فاقه میمردم، نمیپختم تمنایی
کلیم از خامه کار تیشهٔ فرهاد میکردمکه بر سر هست چون شاهجهانش کارفرمایی