غزل شمارهٔ ۵۶۱
دلگشائی نبود آنچه ز صحرا یابیاین متاعیست که در گوشه تنها یابی
گوشه ای گیر که از یاد خلایق بروینه که از عزلت خود شهرت عنقا یابی
ایکه دلشاد بتحسین عوامی چه شودگر دمی صد نظر از صورت دیبا یابی
هر مرادیکه نشد ز انجم و افلاک روااز در دلها یا از دل شبها یابی
از دل خویش اگر زنگ غرض دور کنیهر چه زشت است درین آینه زیبا یابی
نرسد دست تو گر بر ثمر نخل امیدسعی کن کابله چند ته پا یابی
بال پرواز فلک داری و قانع شده ایکه ببزمی که روی جای ببالا یابی
عجبی نیست ز حرص تو کلیم ار خواهیضامن از حق زپی روزی فردا یابی