گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۰

دلا ز صیقل محنت جلا نمی گیریز موج اشک پیاپی صفا نمی گیری
عنان سرکشی نفس را براه هوسبگیر و فکر مکن اژدها نمی گیری
بخاک عجز ز پیری نشسته ای و هنوزبغیر گردن مینا عصا نمی گیری
در آسیای سپهر استخوانت آرد شدستهنوز توشه راه فنا نمی گیری
چو طفل حرص تو دندان بسنگ برده خردچرا ز شیر هوسهاش وا نمی گیری
چهار حد وجودت خلل پذیر شدستبجز شکم خبر از هیچ جا نمی گیری
زخامشی دهن غنچه پر ز زر شده استسکوت جایزه دارد چرا نمی گیری
کلیم کلبه فقر و حصیر، این عجبستچه آتشی تو که در بوریا نمی گیری