غزل شمارهٔ ۵۵۷
فقر وارستگی است از غم هر نیک و بدینه که سر بار شود فکر کلاه نمدی
خلق مرغان اسیرند که در یک قفسندزان میان از که توان داشت امید مددی
غنچه در باغ جهان نیز چو من با دل تنگدست بر سر زند از سرکشی سرو قدی
این دل پرحسد و کینه که در بر داریسینه را ساخته خواری کش هر دست ردی
لذت بوسه رکاب از کف پای تو گرفتکه نیاید بمیان پای شمار و عددی
شکرها گویمت ای چرخ که از گردش تونیست یک کس که توان برد بحالش حسدی
بخت وارون من آن نیل بود برزخ عمرکه کشد جانب خود آفت هر چشم بدی
عادت داد و ستد دادن جان مشکل کردزانکه این داد ز دنبال ندارد ستدی
لاف بی برگی فقر از تو حرامست کلیمپوست تختی چو تو داری و کلاه نمدی