گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۳

دوران ز عاریتها دندان ز ما گرفتهنوبت رسد بنانم چون آسیا گرفته
داریم در فراقت اشک بهانه جوئیبدخوی تر ز طفل از شیر وا گرفته
صد برق ناامیدی کرده کمین ز هر سونخل امیدواری هر جا که پا گرفته
بر سفره زمانه کش غیر استخوان نیستهر کس دمی نشسته طبع هما گرفته
صد دستگیرش ار هست نقش قدم نخیزدتعلیم خاکساری گوئی زما گرفته
تمییز صاف از درد دوران نمی تواندهر آستان نشینی در صدر جا گرفته
با آنکه هر دو زلفش در کشتنم یکی شدهر تاری از ندامت ماتم جدا گرفته
ریزند خرقه پوشان خون در لباس تقویشمشیر این دلیران جا در عصا گرفته
آوارگان ندارند پیر طریق جز ماهر کس کلیم شد پیر همت ز ما گرفته