غزل شمارهٔ ۵۵۲
بر نازک میانت شیشه ساعت کمر بستهز شرم آن سرین آئینه دکان هنر بسته
بهم پیوستگان را سخت باشد محنت دوریکمر تا از میان رفته، سرین بار سفر بسته
سکوت من سخن چین از حدیثم بیشتر داندبجانان می فرستم نامه ننوشته سر بسته
شکاری نیست تیر کج، گر الماسش بود پیکاندعا کاری نسازد خویش را گر بر اثر بسته
ز صوفی دیده پوشیدن، بهست از خرقه پوشیدنکسی را دان کمر بسته، که از دنیا نظر بسته
براه عقل می پویم، چو دست از عشق می شویمبلی رفتار را داند غنیمت مرغ پر بسته
ز سوز اشک حسرت، خانه چشمی بود ما رانمک مانند آن لبها بروی یکدگر بسته
نشان مایه داریهای معنی چیست، خاموشیمتاعی بیگمان باشد، سرائی را که در بسته
کلیم از خویش خواهد چید گل در گوشه عزلتبخارستان پاها آبی از دامان بر بسته