گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۱

آمد آن هوش ربای دل کار افتادهزلف آشفته بپایش چو نگار افتاده
حسرت ناوک او می کشدم این چه بلاستکه اگر تیر خطا گشته شکار افتاده
همرهان دشمن و من بیکس و رهزن در پیدستم از کار فرو مانده و باز افتاده
نامه کاغذ آتش زده را می ماندجابجا اشک چو افشان شرار افتاده
حسن در کسوت یکرنگی عشق ار نبودگل بخون لاله در آتش بچکار افتاده
بحساب زر خود می کند ایمان تازهخواجه آندم که نفسها بشمار افتاده
کشته عشق شو ایدل که زخس خوارترستهر که زین بحر سلامت بکنار افتاده
نیست در محفل این تیره دلان راه چراغکار پروانه بسرهای هزار افتاده
قیمت و قدر کلیم ای بت رعنا بشناسسرو بی فاخته از چشم بهار افتاده