گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۰

اشکم ز دل چو شعله فروزان برآمدهطوفانم از تنور بدینسان برآمده
رفتی و مضطرب ز قفایت دویده اشکچون لشکری که از پی سلطان برآمده
جائی بدلگشائی چشمت ندیده استتا سرمه از سواد صفاهان برآمده
از بسکه روزگار دنی سفله پرورستاز تخم لاله خار مغیلان برآمده
از تیغ عمر خط تو کوتاه کی شودچون از کنار چشمه حیوان برآمده
معشوق خورد سال درآید بقید ضبطسروی که قد کشیده ز بستان برآمده
جستم بسی ز شش جهت و هفت کشورشآسودگی ز عالم امکان برآمده
گل گل و باده چهره سبزان هند بیندر باغ حسن لاله ز ریحان برآمده
در آرزوی خاتم لعلت ز بس گداختانگشتری ز دست سلیمان برآمده
رستائیست هر که نباشد ز شهر عشقهرچند چون کلیم ز یونان برآمده