غزل شمارهٔ ۵۵۴
نبرد از دل غمی نظاره گلهای بستانیز لاله داغ دل افزود و از سنبل پریشانی
شکفته رویم ار بینی، نپنداری که خوشحالمکه در زیر غبار غم نهان شد چین پیشانی
به خاک افشاند بخت بد چو برک گل پر و بالمدرین گلشن چنین کردیم آخر بالافشانی
شراب درد و غم از ساغر تبخاله میریزدمبادا از پی حرف مداوا لب بجنبانی
برای گرد سر گشتن از او بهتر نمییابمبه گرد عالمم ای بخت اگر صد ره بگردانی
جراحتهای چشم از اشک خونین کی شود بهترخراش دیده افزون میشود زین لعل پیکانی
کلیم امشب دلی از یار خالی میکنم تا کیسخن بر لب گره باشد، نفس در سینه زندانی