گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۷

ز آتش پنهان عشق، هر که شد افروختهدود نخیزد ازو چون نفس سوخته
دلبر بی خشم و کین، گلبن بیرنگ و بوستدلکش پروانه نیست، شمع نیافروخته
در وطن خود گهر، آبله ای بیش نیستکی به عزیزی رسد، یوسف نفروخته
مایه آرام دل، چشم هوس بستن استاز تپش آسوده است، باز نظر دوخته
شاید آید بدام مرغ پریده ز چنگگرم نگردد اگر عاشق وا سوخته
داروی بیماریش مستی پیوسته استچشم تو این حکمت از پیش که آموخته
آمد و آورد باز از سر کویش کلیمبال و پر ریخته جان و دل سوخته