غزل شمارهٔ ۵۴۸
کی صاحب همت ز جهان کام گرفتهعار آیدش، ار عبرت ایام گرفته
هر چیز که دل باخت براهش به از آن بردجان داده، ولی در عوض آرام گرفته
معشوق در آغوش بود طالع ما رااما ز لبش بوسه ز پیغام گرفته
آگاه شود دل که بود کام جهان وامچون باز دهد هر چه زایام گرفته
با تیره درونان نتوانیم بسر بردما را که دل از همدمی جام گرفته
صد شکر که دیدیم پریشان تری از خویشزلف تو دل جمع ز ما وام گرفته
زلفت بره هوش و خرد دام کشیدهچشم از دو طرف گوشه این دام گرفته
دوران نبرد داده خود را بمدارانو کیسه حق خویش بابرام گرفته
راضیست کلیم ار سخنش پست و بلندستواپس ندهد هر چه ز الهام گرفته