غزل شمارهٔ ۵۳۸
ننشستن نقش امید، از نقش بد بسیار بهآئینه را عریان تنی، از جامه زنگار به
غواص تا دم می زند گوهر نمی آید بکفگوهرشناس ار کس بود خاموشی از گفتار به
هر لب که بی آهی بود، کم از لب چاهی بودچشمی که نبود خونفشان از رخنه دیوار به
گر ذره کامل بود، به ز آفتاب ناقص استگر نیمه باشد خم ز می، زو ساغر سرشار به
سر رابود ربط دگر با می کدو شاید بودگر گنج قارون باشدت در رهن می دستار به
همت بطاقی نه کز آن، دستت نباشد نارساپرواز چون کوته بود، صد بار از آن رفتار به
دلخسته هجر ترا، از وصل می باید دواای چاره ساز از برگ گل، مرهم بزخم خار به
کاری ز مستی در جهان بهتر نمی باشد ولیآنهم مکرر می شود، بیکاری از هر کار به
نتوان کلیم از وصل می دلشاد در غربت شدنگر می کشی داری هوس در خانه خمار به