غزل شمارهٔ ۵۳۹
عصا و رعشهای در دست از پیری به ما ماندهز دستانداز ضعف این است اگر چیزی به پا مانده
ز خرمنها رود بر باد کاه و حیرتی دارمکه چون کاه تنم از خرمن هستی به جا مانده
ز بار جامه از ضعف بدن در زیر دیوارمتنم مانند نال خامه در زیر قبا مانده
نگاهم بر قد این سروبالایان نمیافتدکه سر همچون کمان حلقهام بر پشت پا مانده
فلک با این همه حرصی که در پردهدری دارددل ما همچنان در پرده شرم و حیا مانده
گل خاکی که بیخارست در راه طلب نبودبه پایم یادگار هر گلی خاری جدا مانده
به درویشی چنانم نقش نسبت خوشنشین گشتهکه همچون سکهام بر تن نشان بوریا مانده
عصای کور میدزدند اهل عالم از خستتوقع از که میداری که گیرد دست وامانده
کلیم از دل غمی گر رفت ازان جانکاهتر آمداگر خاری برون آمد ز جا سوزن به جا مانده