غزل شمارهٔ ۵۳۷
نمک ز گریه و تأثیر از فغان رفتهدعا اثر نکند گر بآسمان رفته
دهان تنگ تو گاهی بچشم می آیدکمر کجاست که یکباره از میان رفته
دل شکفته نماندست در جهان ور هستگلیست چیدنش از یاد باغبان رفته
چگونه سیل بزنجیر موج بند شودمگوی پند که ما را ز کف عنان رفته
همه بقدر ادب بهره می برند زدوستمزاج فهم ز مسند بر آستان رفته
بهار رفت و گلی در چمن نمی شکفدصبا بسجده آنخاک آستان رفته
ز بسکه پیروی خلق گمرهی آوردنمی رویم براهی که کاروان رفته
کلیم لاف زبان آوری مزن چندینکه شمع آخر ازین بزم بیزبان رفته