غزل شمارهٔ ۵۳۶
هیچت خطر از دیده گریان نرسیدهچون شمع سرشکت بگریبان نرسیده
از بسکه جهانی سر پابوس تو دارندنوبت بسر زلف پریشان نرسیده
تا آتش شوقی نبود خوش نتوان زیستبی شعله سر شمع بسامان نرسیده
از کوتهی خلعت آسایش گیتی استگر زانکه مرا پای بدامان نرسیده
تا عشق بود کم نشود تیرگی بختشب پیشتر از شمع بپایان نرسیده
دل را خبری نیست که در دیده چه شورستدیوانه بهنگامه طفلان نرسیده
از طالع دون بود کلیم آنچه کشیدیهنگام ستمکاری دوران نرسیده