غزل شمارهٔ ۵۳۵
ز آشفتگی حالم ربط از سخن بریدهاز هم فتاده حرفم چون نامه دریده
در وادی محبت شاید رسد بآبیرفتست تا بچشمم خار بپا خلیده
سامان دلربائی، لطفست و مهربانینه چشم نیم مست و نه ابروی کشیده
سرسبز باد یارب بستان عشق، کانجاغلطیده است بر گل، مرغ بخون طپیده
قدرت چو نیست، مردن از زندگیست خوشترصد بار سر بریده، بهتر ز پر بریده
هم طالع نصیحت درد دلیست ما رادر پیش هر که گفتنی نشنیده و شنیده
در چین طره او، از حال دل چه پرسییک سینه زخم دارد چون شانه نو رسیده
گردد ز حرف سردی پرحوصله، تنگ ظرفآشوبد از نسیمی دریای آرمیده
شد عمرها که نگرفت یک مست جای منصورآری کمان حلاج ماندست نا کشیده
بیدار نگردد بخت کلیم شایدزیرا که کام دل را دائم بخواب دیده